على اكبر دهخدا
888
امثال و حكم ( فارسى )
باب زاء . ز آب خرد ماهى خرد خيزد * نهنگ آن به كه با دريا ستيزد . سعدى . اين شعر با تقديم مصرع ثانى بر اول در خمسهء نظامى نيز هست . ز آتش زر خالص برفروزد * چو غشى نيست اندروى چه سوزد . شبسترى . نظير : زرى كه پاك شد از امتحان چه غم دارد . زر كه پاك است چه محنتش به خاك است . زر پاك از محك ندارد باك . زر خالص است و باك نمىدارد از محك . زر چون بعيار آيد كمبيش نگردد - كم بيش بود زرى كان باغش و بار است . ناصر خسرو . زاد فى الشطرنج بغلة . اشاره : شنيدهام كه بشطرنج در فزود كسى * يكى شتر ز سر زيركى و دانائى نه من كم آمدم اى شه ز رقعهء شطرنج * چه باشد ار تو به من اشترى در افزائى . مجير بيلقانى . نظير : زاد فى الطنبور نغمة . زاد فى الطنبور نغمة ( يا ) نغمة اخرى . رجوع به : مثل قبل شود . زادگان چون رحم بپردازند * سفر مرگ خويش را سازند ( . . . سوى مرگ است خلق را آهنك * دم زدن گام و روز و شب فرسنگ جان پذيران چه بينوا چه ببرگ * همه در كشتيند و ساحل مرگ . ) سنائى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . زادهء خسرو دريد سينهء خسرو * محرم دارا شكافت پهلوى دارا . زادهء دنيا چو دنيا بىحياست * ( گرچه ميدانم كه ميدانى ز روى تجربت - اينسخن كه . . . ) حضرت اديب . نظير : زادهء دنياستى زان شرمت اندر ديده نيست * نيست پردهء شرم را زين قحبه دورافكنترى . حضرت اديب . زادهء طبع و فرزند خيال * بس گرامىتر ز زاده مادر و فرزند زن . ( خود تو ميدانى كه . . . ) قاآنى . رجوع به : المرء مشعوف بعقله . . . ، شود . زادهء ظالم ستمگر مىشود * تيغ چون بشكست خنجر مىشود . گج . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . ز آزار بيگانگان چون نوم * كه بر من ز من جز كه آزار نيست ز خوى بد خويش نالم كه كس * به من بر چو خويم ستمكار نيست . حضرت اديب . نظير : همه از دست غير مىنالند * سعدى از دست خويشتن فرياد . سعدى .